غروب دل


سال نو مبارك


دیروز میگفتم:

مشقهایم را خط بزن ـــــــــــ مرا مزن

روی تخته خط بکش ــــــــــــ  گوشم را مکش

مهر را در دلم جاری بکن ـــــــــ جریمه مکن

هر چه تکلیف شب میخواهی بگو ـــــــــــــــ امتحان سخت مگیر

اما اکنون.....

مرا بزن ...

گوشم را بکش....

جریمه بکن ....

امتحان سخت بگیر...

ولی.....

                 مرا یک لحظه فقط یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان..


 


روزی خواهد رسید شیطان فریاد میزند:

 

ادمی پیدا کنید سجده خواهم کرد...


 

 

مارکز را بیدار کن

تنهایی ما شاید امسال

از صد سال هم بیشتر شده!

 

بارها به این فکر کرده ام

که شاید من...

آخرین قربانی ارتش نازی ام!

هیتلر را بیدار کن

من انتهای این اتاق

در انزوای کاغذهای مچاله

و بوم های نصفه ...

جامانده ام...!

 

من در روز عید هم گریسته ام

در کنار ماهیی که 90 را ندید...!

کامو را بیدار کن

این روز ها شاید...

پوچی برای نوشتن زیاد است!

 

 کلئوپاترا

 


مي توانم دلم را خوش كنم كه امسال را با يك دنيا آرزوي خوب كه بقيه نثارم كرده اند ميشود خوب شروع كرد !

توي دلم از خدا مي خواهم كه هيچ وقت ِ هيچ وقت اين همه خوشي را از من و خانواده ي دوست داشتني م نگيرد

آرزو مي كنم كه تا هميشه همين طور خنده  تنها طرح ِ لب هايشان باشد !

اميدورام امسال براي همه خوب شروع شده باشد و بهتر ادامه پيدا كند !


گریه نکن

نخند

نرو

نمان

فریاد نزن

سکوت نکن

نفس نکش

نمیر

به کدامین ساز تو برقصم زمین کج

هوایی شده بودیم

مارا به اینجا پرتاب کردند

  وگرنه ما کجا و اینجا کجا؟



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

ديار عاشقان

دل من بچه نشو عاشقی درد سر داره

با آتیش بازی نکن جون خودت خطر داره


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود

 من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود

 گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت

 فردا نبود



معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بودولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زدبرای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یك با یك برابر هست"

به آرامی ساز میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...خن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشتبالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ااگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یك با یك برابر نیست ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

 



ولنتاين


مبارك


ܓܨஜミ★ミ گالری عکس متنوع قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ-جديدترين و با كيفيت ترين عكس ها http://ghalbe6ei.blogfa.com/



تنها دل خوشي من اين است كه كسي نميداند چقدر غم دارم...


اگه تنهایی بشه زخم هزار ساله عشق

                                              من هزار ساله دیگه منتظر تو می مونم

اگه روزی صدامو تو گود شب چال بکنن

                                       من برات هر شعری رو با لب بسته می خونم






دوستت دارم ها   ’آه ه ه ه ه ه  كوتاهند






+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

نامت چه بود ؟
آدم

فرزند ؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد ؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت ؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی ؟
امانت است

قدت ؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا، اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده ؟
حوای خوب و پاك، قابیل خشمناك، هابیل زیر خاك

روز تولدت ؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت ؟
اینك فقط سیاه، ز شرم چنان گناه

چشمت ؟
رنگی به رنگ بارش باران، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آنچنان وزین كه ننشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در
كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت ؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین !!!

حكمت ؟
تبعید در زمین

همدست در گناه ؟
حوای آشنا

ترسیده ای ؟
كمی

ز چه ؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده ؟
بلی

كه ؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟
دیگر گلایه نه!، ولی ...

ولی چه ؟
حكمی چنین؛ آن هم به یك گناه!؟

دلتنگ گشته ای ؟
خیلی زیاد

برای كه ؟
تنها خدا

آورده ای سند ؟
بلی

چه ؟
دو قطره اشك

داری تو ضامنی ؟
بلی

چه كسی ؟
تنها كسم خداست

در آخرین دفاع ؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

         حال من بد نیست غم کم میخواهم      کم که نه٬هر روز کم کم میخواهم

       آب میخواهم سرابم میدهند        عشق میورزم عذابم میدهند

  من نمیدانم کجا رفتم به خواب           از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند        بیگناهی بودم و دارم زدند

    خنجری نامرد بر قلبم نشست        نیستم من از مردم خنجر به دست

            بت پرستم٬بت پرستم٬بت پرست        بغض غم بر درب سلولم نزن

                 بویی از فرهاد دارد تیشه ام        هیچکس دست مرا باز کرد ؟ نه

              فکر قلب تنگ مرا کرد؟ نه             هیچکس اندوه مرا دید؟ نه

   هیچکس از حال من پرسید؟ نه          هیچکس اشکی برای من نریخت

         هر که با ما بود از ما گریخت        چند روزیست حال من دیدنیست

              گاه بر حافظ تفعل میزنم                     حافظ دیوان فالم را گرفت

                               یک غزل آمد که حالم را گرفت

         ما ز یاران چشم یاری داشتیم      خود غلط بود آنچه میپنداشتیم....

 

                              

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند 
   

     

ساعتهارا بگذارید بخوابند

بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست

دکتر علی شریعتی

             

 

 

 


 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

قلب شیشه ای

من دلم می خواهد خانه ای  داشته باشم پر دوست


 کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام


گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن

 

شست و شوی دلهاست

   

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

 
بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی آن با قلم سبز بهار


 

می نویسم ای یار


خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر

 


"خانه دوست کجاست؟



         
                                      
                                          

 


                               پرسیدید واقعا شهرهرت كجاست؟



- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر   رو می شناسن


- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی


 و فرزند و همسر ندارند..


- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا 


ماشینها راحت تر برانند.


- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد-

خند

 شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه،

-.

 ابلهانه و ... است.


- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی


 و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.


- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.


شهر هرت جایی است كه ............ .  

  خدایا این شهر چقدر به نظرمآشناست



z2yrvgr2hdlsxq4pfb7.jpg 

تو در تاریکی به من لبخند میزنی و محو میشوی حال که میبینم تمامش یک سراب بوده و کورسویی ندارد......حالا که به آیینه غبار گرفته ی زندگیم نگاه میکنم جز پوچی چیزی نیستم...پس میتوان گفت که من در تمام زندگی ام با خاطره ها زندگی کردم.......تو خیلی وقت پیش رفته بودی و من آنقدر مبهوت تو بودم که نفهمیدم که رفتی.............



+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم

در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم

در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم

در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم


 

                                   

 

ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود

شش دفتر کنار اتاقم سياه بود

ديگر فريب دست قضا را نمی خورم

گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم

فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم

در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم

بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام 

دیگر کنار اینه ها پیدا نمیشوم

 

 

                             

 


آسمان هست

 من هستم

 مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب

 اما نه برای تو و نه برای هيچکس

در کنار اين مردم

شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند

 شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

 اما من وجود دارم

 برای تنهايی ديوارهای اتاق

برای انتظار قلبهای بدون عکس

 برای ترک خوردگی روح باغچه

من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها

همانطور که آسمان هست



                                                 

 


باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت

و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد

.من ادعای عشق نمی کنم

چه کنم نمی توانم

.شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد

لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان

لبخندی نابایان

ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم

حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود

.بگزار.......

بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.




گذشتم عمرمو برده حالا من موندم و حسرت

چقدر بی رحم این دنیا به این تقدیر بد لعنت

 





+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

هر چه خود را ...

به خواب می زنی

شب را بیشتر امتداد می دهند

باد درهای دنیا را...

بیهوده می زند

خدا کلید ها را گم کرده است...!

 

کلافه می شوم

زمانی که حتی تیک تاک ساعت

صدای قدم های تو را می هد..!

 

زمانی که حرفایم

از چشم هایم لبریز می شود...

 

زمانی که نمی دانم

تو از کدام خیابان این شهر...

چمدان حرفهایم را با خود می بری

زمانی که می فهمم

این شهر چقدر خیابان دارد...!

 

 

 

در من توان ـ رفتن نیست

مدام بند کفش هایم را...

به پاهای ـ  تو می بندم!

 

مدام در جیب های ـ تو

کلید خانه ام را...

از قصد جا می گذارم!

 

مدام غرق می شوم

در حسرت کوچه هایی

که در رویا...

نام اتوبان را به دوش می کشند!

 

کلاغ های شهر من

سپیدیشان را...

در آسمان جا گذاشته اند!

 

در بستر های تو خالی

در گرمایِ وهم آلود مردان

مرا توان ـ آرامش نیست

 

اگر در تاریکی نبودنت

به دنبالت رد پایت گشتن

دیوانگی است...

 آری من دیوانه م!

 

درون من..منی است

     که سیگار بر لب خاطرات می گذارد

   دود می شود با رفتن ها

 

درون من باوری ایست

       که آسمان را به آتش می کشد

جهنم را با رویایم سرد...!

 

درون من افکاری موج می زند

که مدام

    طناب می شود بر گردنم

         چهار پایه ای نیست

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...!

 

درون من جاده ایست

که مدام به انتهای ِ دنیا نزدیک می شود

   ته دنیا را پیدا کرده ام!

         تو به من بگو

کدام جاده به انتهای آن نزدیک تر است؟!

  

این شب ها که..

بوسه را در شهوت

و شهوت را در بوسه جا گذاشته اییم

جنونِ بیداری

جنونِ چشم هایِ بازم...

 مرا محکوم می کند

به باور ِ بودن...

این شب ها

در ذهنم تختِ خوابَم را..

در زیر ِ زمین پهن می کنم

تو اسَمش را بگذار تابوت

مهم نیست ..

به آسمان نزدیک تَرم...!

 

کاش زمین حرفهای گالیله را..

باور نمی کرد

کاش گوشه ای داشت

برای پنهان شدن...

 

 

فقط یک آرزو ...

مرا ببخش ... رهایم کن !

تاریکه !

...

قلبم ، ...

مرا به یاد بیاور !

مرا ببخش

فقط مرا ببخش ...

میشنوی ؟

 

xvzecxnf85qzntoh2omm.jpg

 

مثل یک مربی مغرور ...

یک گوشه ی خلوت ایستاده ام ،

 مجذوب هنر پاتیناژ ضعف بر سطح صاف رویاهایم، !

 با تمام وجود فریاد میزنم و تشویق میکنم : برقص .. بخراش .. "بشکن"

رویای ِ آبی ِ یخی ِدوست داشتنی ام را ...

:تو بهترینی .. نقاش بی رحم ِ من !

 

چقدر خوشحالم ،

هنوز هم میتوانم اشکهای سر به هوا را از گونه هایم پاک کنم !

شاید تنها همینقدر از من باقی مانده باشد ...

همه ی وجود من !

:طولانی تر از قبل بود ،فقط چند لحظه تا رفتن مانده بود رفیق

  

  

    

در میان من و تو فاصله هاست ...
گاه می اندیشم
میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی را...
 
 
 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 

دوست، تقدیر گریز ناپذیر ما نیست.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود. 

 با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

 


                       

من این شب زنده داری دوست دارم٬ پریشان روزگاری دوست دارم٬

 به شهر من ز من بیگانه تر نیست٬ همین دور از دیاری دوست دارم

٬ بیابان را که خلوتگه انس است٬ چون آهوی فراری دوست دارم٬

 تو را هم با همه نا مهربانی ٬ عزیزم آری آری دوست دارم٬

به امید وصلت زنده ماندم ٬ من این چشم انتظاری دوست دارم٬

 برای دیدنت رخصت نخواهم ٬ من این بی بند و باری دوست دارم٬

نمی گیرم یه جا یکدم آرام ٬ چو طوفان بی قراری دوست دارم.


 

این روزها...

 

یک عالمه حرف برای نگفتن دارم

و زمان

انگار حرف تازه ای برای گفتن ندارد

میگذرد تنها

و من گم میکنم تو را

میان کاغذهای کاهی شعرم

تمام خاطرات

ذوب میشوند

میان گرمای دست غریبه ای که اینروزها

عجیب هوایی ام کرده برای دل باختن...

اینروزها

تمام حرفهایم

همین سکوتی ست که میبینی...



ashegane love aksfa.net 09 %alt



به آسمان بنگر وببین که چگونه ابرهااین سووآن سومیروندتابرلبان تشنه ی عاشقان  ببارند.

بنگرکه چگونه یکدیگررادرراه میبینندوبرلبان یکدیگربوسه میزنندوجهان ازبرق بوسه هایشان به شوق می آید.

وخورشیدبه خلوتی میرودتابغض تنهایی اش را بشکند...!!!



                     

    

تنها براي ت...
 

در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

كام زندگي را تلخ مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

تا مرزهاي دوزخ

مي لغزاند

ديگر – نازنين من –

چه جاي اندوه

چه جاي اگر...

چه جاي كاش...

و من

– اين حرف آخر نيست –

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت گفتنش امتناع كنم...!



با تو بودن بهای گزافی دارد....

فکر می کنی بودن جسمت را خواستارم که نبودش را به رخ می کشی؟

و 

نفهمیدی که یادت هر لحظه به دلم چنگ می زند...

هر لحظه سردی دستانت را حس می کنم

هر ثانیه آغوش گرمت را

ولی چشمهایت فاصله ها را می بیند

و دل من تو را کنار خود می پندارد

به چشمهایت اعتنا نکن..........

می دانم صدایم فاصله ها را طی کرده است....

می دانم اکنون به چه فکر می کنی...

می دانم و نمی دانم چیست این احساس غریب...

من و تو


كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كس نميخواهد باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه
در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي ميشود!


يه كمي شيطنت

ماساژ اینجوری حال میده !!!!                                                                                                                                                                                                                                                    ای جان   









 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 


                                   

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

دیگر مرا ز عشق گواهی نمانده است

 

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

 

در سینه سر چرا نکشم چونکه بر سرم

جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

 

در دوره ای که عشق گناه است بر دلم

جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

 

نوری زمهر تو نیست به دلهای دوستان

لطفی دگر به جلوه ی ماهی نمانده است

 

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

از گل گذشته برگ گیاهی نمانده است

 

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ام

شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

 

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

                                                       


انتــــــــــــــــــــــــظار.... 

 

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

 

 تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

 

 تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک 


بیصدا ؛هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

 

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

 

 و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

 

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 

از انتظار ...




 

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر

پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

 

پنهان شدی و در کلماتم رها شدی

با من رفیق بودی و از من جدا شدی

رویای فاتحانه ی یک قلب ناامید

پایان عاشقانه ی یک ماجرا شدی

بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند

مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . .

آسمان کوچ نکن،  خاطره اش با من نيست.

کوچه باغ شب تنهايي من،
روشن نيست.

قاصدي،


رفته که پيدا بکند،
خانه او
آسمان،

باش،
چراغ ره شب روشن نيست.

اگر امشب نرسد،
اميدم،
به شبي ديگرو
فرداشب نيست.
آسمان،

گريه نکن،


بغض دلم ميترکد.

 نگذار اشک بريزم،

آبرويم کم نيست.


اندکي باش،
که در تيرگيت سربکنم.
تا ندانند غريبان،


که دلم با من نيست.

آخرين،
فرصتم اينجاست،

نگو صبح شده،


آخر قصه من،

تن به سفر دادن نيست

 mlas.ir

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  | 




با توام با تو خدا

 

یک کمی معجزه کن

 

چند تا دوست برایم بفرست

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه ای از لبخند

 

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

 

باز خلوت شده است

 

قبل از اینکه برسم

 

دوستی را بردند

 

یک نفر گفت به من

 

باز دیر آمده ای

 

دوست قسمت شده است

 

با توام با تو خدا

 

یک دل قلابی

 

یک دل خیلی بد

 

چقدر می ارزد؟

 

من که هرجا رفتم

 

جار زدم:

 

شده این قلب حراج

 

بدوید

 

یک دل  مجانی

 

قیمتش یک لبخند

 

به همین ارزانی

 

هیچ وقت اما

 

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

 

هیچ کس دل نخرید

 

با توام با تو خدا

 

 بیا این دل من مال خودت

 

خواهش می کنم ای خدا

 

ببر این دل را نزد خودت
 


گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدارا بگیریم

 

 غافل از اینکه خدا این پایین ایستاده و نردبان را محکم

 

 گرفته که ما نیفتیم!

 

خدایا من اگر بد کردم تورا بنده ی خوب بسیار است

 

اما اگر مدارا نکنی مرا خدای دیگری کجاست؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط ♥دلوین♥  |